سلام علیکم
خب به سرم زده که دیگه اینجا ننویسم.
از قدیم ندیم ها همینجوری بودم که همه راه ها رو برعکس می رفتم. اوّل شروع کردم به کتاب نوشتن، بعد داستان کوتاه، بعد به رول نویسی کشید کارم و آخرش دارم شاید آخرین کلماتم رو توی یک وبلاگ می نویسم. نمی دونم که من چپکیم یا دنیا اینجوریه، مهمه؟
گمون نکنم.
جدیدا به این نتیجه رسیدم که صرفا رسالت هر آدمی چیز خیلی عجیبی نیست. قرار نیست که خودشو بکشه که بره فضا یا شصت و چهار بعد مطبّع از بعد زمان رو اثبات کنه و شرح بده و یا چه می دونم... بترکونه! نه. به خیالم این که آدم همون کاری که جلو روشه رو درست انجام بده اوکیه.
خب غذا دادن به بچه گربه ای که زیربارون مونده و یحتمل ننه باباش هم یا زیر کامیون رفتن یا حالا هرجوری سربه نیست شدن رو یه غذایی بهش بدیم. جای تف کردن آدامس وسط خیابون یا چسبوندنش زیر نیمکت، بندازیم س.آ ؟ این کارا سخت نیستن، ولی مهمن! شاید خیلی مهم تر از فضا و ابعاد مطبّع بعد زمان...
می شه یکی گوشش رو بیاره نزدیک...؟
می خوام داد بزنم.
چرا وقتی دوّم دبستان بودم و معلم نقاشیمون خودش رو کشت که برم کلاسش که من تو نقاشی یه چیزی می شم نرفتم که الان حسرت نقاشی های فوق العاده توی یه سایتی رو می خورم...؟ چرا تو دوره راهنمایی و قبل تر از اون این قدر با کتاب بد بودم که... بماند! :) و الان نگران کتاب هایی ام که شاید عمرم به خوندنشون قد نده؟ چرا این قدر تنبلی کردم تو عمرم...؟ چرا باشگاه کاراته سه روز بیشتر نرفتم...؟
ای کاش یک آدم بهتر جای من بود، آدم های اطرافم لیاقت آدم خیلی بهتری رو دارن.
پ.ن: شدّت احساس می کنم که حوصله کلاس زبان بعد از ظهر رو ندارم. استادش خیلی افاده ایه...
تا آخر هفته شاید اینجا رو بستم.
فعلا
برچسب:
نویسنده: آروین پورحسین